تبليغاتX
آفتاب گردانی در من

savadkohi

savadkohi

http://savadkohi.blogfa.com

آفتاب گردانی در من

آفتاب گردانی در من

آفتاب گردانی در من

همانم که هستم
نافهمیدنی
مثل هر اتفاق

کافی بود
نیاکان دیگری داشته باشم
تا از لانه دیگری برخیزم
تا زیر بوته دیگری
از تخم در آیم(شیمبورسکا) شعر...داستان...نقد...

آفتاب گردانی در من

شعر شقایق

شقایق عضو پانزده ساله کلاس ادبی ام است و همیشه شعراش منو به یاد نوجوانی خودم می ندازه .ساعتهای انشا، من و الهام،خانم سلیمانی عزیز و دوستانی که با دفترهای سفید و انشا های ننوشته شان مدام از نوشته های من و الهام تعریف می کردند و همیشه خدا ما داوطلب اجباری کلاس بودیم.

 

- او -

و فنجان های قهوه

روی خطوط طویل همیشگی

آرام و بی دغدغه

                خالی می شوند

من نیز آنجا

در همان حوالی

روبه نوشته های عصر

خیره

دل می سوزانم.

چندیست به روزنامه های باطله بدل شده اند

این مسافران

و هیچ گله ندارند

نمی زنند به در و دیوار

هل نمی دهند به دیگری

وقتی اعصابشان درد نمی کند

چه سخت می شود

مجال خواندن

نوشتن

 بوییدن.

تکرار

         تکرار

                تکرار

تو را بی نشانی سخت می آزارد.

" شقایق ابراهیم پور ـ پانزده ساله "

 

 

پ ن۱. برای شقایق عزیزم روزهای سرشار از روشنی آرزو می کنم.

پ ن۲. کاش می دونستم دبیر انشای آن سالها حالا کجایند خانم حمیرا سلیمانی عزیز.راستی چند سال گذشته از آن روزهای دبیرستان دادگر؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:36 توسط |
کنار دریا...
کنار دریا

عاشق باشی

عاشق تر می شوی

و اگر دیوانه

دیوانه تر

این خاصیت دریاست

به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی برند.

" رسول یونان "

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:6 توسط |
سلام
من زنده ام. خوب خوبم.دارم لاست می بینم و فعلا تو جزیره گیر کردم.رمان " دا "رو هم تازه شروع کردم.اینقد نگین بنویس. حس نوشتن از نوعی که دوستان می گن ندارم.شاید که آینده ............

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:42 توسط |
شعر

 -او-

این ساعت

جای قشنگی ست برای نگاه کردن

چشم هایت را زوم کنی

توی درختها،لای جنگل

دنبال پیرهنی بگردی

که تا همین چند دقیقه پیش مال من بود

داشت روی تنم بازی می کرد

قصد بازی ندارم اصلا

من دارم توی جنگل چمدانم دنبال گرگ می گردم.

 

                                                             "ابراهیم رسکتی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:55 توسط |
اهدای عضو

 

چهارشنبه شب شبکه 3 یک فیلم پخش کرد به اسم "بهار قبل و بعد" به کارگردانی"شاهد احمد لو"،هرچند من وسطای فیلم رسیدم و جیغ دختر توی فیلم توجه ام رو جلب کرد ولی کل موضوع دستم اومد.موضوع از این قرار بود که دختر جوانی در تصادف دچار مرگ مغزی می شه و با رضایت خانواده اش قرنیه چشماش رو پیوند می زنن به یه پسر جوان نابینای محتاج قرنیه.تا اینجا همه چیز خوب پیش می ره تا اینکه یه معجزه کوچولو اتفاق می افته و بیمار دچار مرگ مغزی ،سُر و مُر و گنده پا می شه و جیغ می کشه و چشماشو می خواد.دکترا هم می گن این غیر ممکنه و این دختر باید می مرده و اصلا همچین چیزی امکان نداره و تلویزیون هم تند و تند زیر نویس می زده که "داستان این فیلم برگرفته از تخیلات نویسنده است و از نظر علمی صحت ندارد."

*نتیجه اخلاقی: جماعت یه وقت(دور از جون همه تون) خر نشید برید برگه های اهدای عضو رو پرکنین؟یهو دیدید بعد از مرگ مغزی(زبونم لال)  چشماتونو باز کردید و دیدید نه قرنیه دارید نه کلیه نه کبد و نه هیچی.نگین نگفتم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:9 توسط |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا