چهارشنبه یکم خرداد 1387
غزل
تق تق صدای کفش و ...صدای "بلند شو"
این مُرده تو است ولو در پیاده رو
این مُرده من است غم انگیز و بی خیال؟
این مُرده مچاله شده توی پالتو؟
لطفاً فلاش بک، به خودم ...صبر می کنم
دارد کسی به سمت من از توی تابلو
اینجا چقدر شکل همان روزهای خوب
اینجا شبیه جاده دوری که من و تو
داری فرار می کنی از هرچه آدم است
دارم فرار می کنم از هر چه غیر تو
از پشت روزهای صمیمی سرک بکش
شعری بخوان به خاطر من بی صدا نرو
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
قلب
سرگرم پاشیدن مشت مشت
خون گرم تازه به رگهایم شدی.
تا امروز صبح،
هم تاپ تاپ لرزان دیوارهای استخوانهای اتاقت بود،
هم گلبولهای چکمه پوش در خیابانهای تنم بالا و پایین می رفتند
یا دست در دست من می پریدیم از سالهای تقویمهای بی خستگی
یا جا می ماند دلت باز، روی تخت کسی.
تو می توانستی بعداز ظهرهای جمعه ها دست از کار نکشیده باشی
یا کنار داستانهای خواب و بیدار مادرم، روی تخت کودکیم بیدار مانده باشی.
من خواب دیده ام هر شب
به خواب می روی تو
مثل هرشب من جلوی تلویزیون
مثل خرسهای هر زمستان
مثل امروز صبح
کار را تعطیل می کنی و
روی بالش رگها و ماهیچه می خوابی
بعد بیدار نمی شوی:
با زنگ تلفن
گریه های من
و شوک های الکتریکی.
بهار ۱۳۸۷- ابراهیم رسکتی
شنبه هجدهم اسفند 1386
داستان2
باورنکن، اینکه من رفته باشم خانه اش ،در باز بوده باشد
از اتاق صدای موزیک تندی پاشیده باشد توی راهرو.آرام از
پله ها بالا رفته باشم،دستگیره در را چرخانده باشم،و
زل زده باشم به چشمانش و خندیده باشم،بی توجه به
او که روی صندلی وسط اتاق ایستاده بود و حلقه طناب
را دور گردنش می چرخاند.
باور نکن،اینها همه ذهنیات یک بازپرس خیال پرداز
است.من فقط جایی می خواستم برای نشستن و
اتاق یک صندلی بیشترنداشت.
۵- دی- ۱۳۸۶
فائزه رسکتی
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
خداحافظی
آنقدر گنگی
که می ترسم از ارتفاع حقارتم
سقوط کنم.
آنقدر گنگ که سلامم را می بلعم
خداحافظ آرامش طولانی
امروز هم گذشت.
بهار پشت پنجره مانده است
و من عجیب نگرانم
نگران گنجشکها
که نکند
از درخت بیافتند
نگران ککیمارهای بی احتیاط
که نکند پرچین باغ زخمی شان کند
نگران تو
که نکند
بهار را نشود با تو قسمت کرد.
بهار پشت پنجره مانده ست
و حجم حقیر اتاق
جذامی است
که روحم را می جود.
اینروزها
آنقدر گنگی
که روزی هزار بار
از خودم می پرسم
چرا شعر؟
چرا غزل؟
من فریاد بینهایتی
که در کوهسار تو می پیچد
ولی پژواک نمی شود
خداحافظ آرامش طولانی
امروز هم گذشت.
شنبه هفدهم آذر 1386
- او ـ
من می مانم
و حسی کبود
که زمستان را
بر شانه هایم می آویزد
بی پلنگ
بی ماه
بی شعرو شوکا
با درختانی که به دورها می دوند
شب روی زخمهای تالار* می رقصد
از مه آلود جنگل صدای تبر و تابوت می آید
جاده می پیچد و می خوانم:
شکستن شاخه...
جاده می پیچد
در من
چیزی تکه تکه می شود
شبیه
بال
فرشته ها
از مه آلود جنگل صدای تبر و تابوت می آید
آی مسافر ناگزیر فصلها!
به گرمسیر رفته ای و من
بی درخت می پوسم
و می ترسم
ونوشه بیاید و
تو بیایی
وهیچ درختی نخواندت
و هیچ فرشته ای
آه...
مسافر
ناگزیر
فصلها!

